ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم، تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو، پُر درد و غصه بود
قصه غربت تو، قد صد تا قصه بود
تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو، دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده، لب قصه های خوب
من که باور ندارم، اون همه خاطره مُرد
عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مُرد
آسمون سنگی شده، خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها، گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 13:1  توسط یه آدم زمینی
|
فقط می دونم که برگشتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:51  توسط یه آدم زمینی
|
تولدمم هم تموم شد بعضی هایی که یادشون بود و بهم زنگ زدن ولی بعضیهام نه ولی هر سال تولدم دلم میگیره نمیدونم چرا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:34  توسط یه آدم زمینی
|
سلام
باید بگم کلا آدم تنبلی شدم نه کار میکنم نه درس میخونم نه زبان نه دنبال کار پروژه خودم میرم نه بلاگمو update میکنم دیروز و چهارشنبه بین دانشگاهو شرکت سرگردون بودم حسابی امروزم نشستم دارم voiceهای درس حفاظتو گوش میدم
به نظر شماها من باید چیکار کنم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:34  توسط یه آدم زمینی
|
خبر بد پشت خبر بد ای کاش میدونستم خدا از جون من چی میخواد دیگه واقعا خسته شدم خدا من نمی تونم از من بگذر

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:17  توسط یه آدم زمینی
|
دیروز فرصت update نداشتم چون دانشگاه رفتمو کلی کار دیگه استاد پروژه ام هم واسه ۲ هفته رفته مسافرت و من با یه عالمه کار موندم که نمیتونم جمش کنم امروزم یه عالمه تغییر و تحول توی شرکتمون انجام شد که همه ازش راضی بودن و امیدوارم اون استرس دیگه از شرکت بره و ما با آرامش بیشتر کار کنیم راستی شنبه تولد دوس جونو زنگ زدم تبریک گفتم و کادوی باباجونمم واسش پستیدم دو تا کتاب پائولو کوییلو تازه عضو سایت کاروانم شدم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:29  توسط یه آدم زمینی
|
هر چی که پنجشنبه و جمعه به آرامش گذشت دعوای امروز اول صبح منو مدیر مهندسیمون همه اون آرامشو بهم ریخت مرتیکه خنگ خرفت که هیچی غیر از بله قربان گفتن جلوی کارفرمای محترم بلد نیست دقیقا بز اخفش به تمام معنا بعدشم توی جلسه صندلی مهندس پایپنگو آوردم پایین که کلی خندیدیم بعدشم دعوت شدن به یه مهمونی ناهار .
فردا هم باید برم دانشگاه و من هیچ کاری نکردم
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:24  توسط یه آدم زمینی
|
دیشب کتاب اندوه ماه آرش حجازی رو خوندم داستان کوتاهی بود واسه منکه مدتهاست که وقت کتابخوندن نداشتم بد نبود
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:57  توسط یه آدم زمینی
|
امروز روز آخر هفته شاید برای خیلیها سر آغاز یه تعطیلی خوب باشه گردش سینما ولی من طبق معمول تنها محکوم به گذروندن تموم این روزها رو توی خونه هستم ای کاش خدا خواسته هایی رو که آدم داشتو برآورده می کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:36  توسط یه آدم زمینی
|
فلسفه اختراع سرسره رو فهمیدم
میخواد تو بچگی بهت یاد بده که صعود چقدر سخته و سقوط چقدر آسون
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:41  توسط یه آدم زمینی
|